375


باشی ؛
خوابـــم می رود
نبـاشی ؛
خوابـــم ، می رود ...

374


آقـا جان آسیاب به نوبت
مگر نمی بینی 
ردیف شـده انــد  
در وصفـت ...
و تـــو  / صف به ـهم می زنی ؟
همه چیز را 
خراب می کنی 
واژه ـها را ...
شعـر را ...
حال ِ مـرا ... 


373

 

تابستان هـم رفت !
می گوینـد
پاییــز با رنگ ـهایش
آدم را دیوانه می کنـد
کمی قهوه ایی
سبـــز
یا عسلی ... .
وای بـر من
نکنـــد چشمان ِ تـو را دیده اَند ؟!

372

 

دوست ـش دارم
و این  
همه ی ِ "دارایی "ِ من است ...

371

 

نمی شود
به جان ِ خودت قسم نمی شود
که تو بروی
من بمانـــمُ یک امتحانُ
یک جایِ خالی !
من بمـانمُ
ساعت ـهای ِ کوک شده
به وقت ِ ناکجا آباد
من بمـانـمُ
پنجره هایی که رو به آغوشت
باز نمی شوند
من بمـانمُ
قاب ِ عکس ِ دو نفره ـمان
که نمی خندد دیگر
من بمـانمُ
قاصدک آرزوها ،
مشروبُ سلامتی ،
سیگار ،
پیاده روی ،
تنها گردی در شهر ...
راستی
جانک من
جای ِ خالی ات
با هیچ گزینه ایی جور در نمی آید
مگـــر "خودت" .. .

370

 

اینچنین ، عاقل انـدر سفیه
نگاهم نکن !
من ،
هزارُ یک دلیل داشتـم
که بریزم ، آب ِ ـروی ِ دلــــم را
پشت ِ سرت
و قســم بخورم به همه ی ِ خدایان
که روزی باز خواهی گشت !
مثلا، همین
عکس ِ خنده ـهایت
در آیینه ی ِ جیبی ِ کوچک ِ من ... .

369

 

اسباب ِ بازی اَت نبود

که با رفتنت

بُردی اَش

خودت بگو ، آنجا

با دو دل ، چه می کنی

که من اینجا

اینچنین بی دل ـت شده ام !!

 

367

 

خدا شب را برای ِ من آفرید

و من را برای ِ تــــو

تــا مرد شوی

و با دستانت ،

آرامش را ببــافی

به پریشانی ِ موهایــم ...

366

 

قسم به آسمان ِ هشتم

چشمانت

را می گویم  ...

365

 

چمدانت را ببند

خدا را می فرستم دنبالت

آخرین بار که دیدم ـش

قول داد این بار

با بهارش ، تــو را هم بیاورد ...